شمارهٔ ۸۸۴ جامی
جامی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
ای غمت هر لحظه جان ناتوانی سوخته
برق عشقت خانه بی خانمانی سوخته
این چنین کز هر درونی سوز عشقت شعله زد
عاقبت بینم ازین آتش جهانی سوخته
تربت ما را علم هم ز آتش دل به چو ما
با درون آتشین رفتیم و جانی سوخته
قصه سوز دل پروانه را از شمع پرس
شرح آن آتش ندارد جز زبانی سوخته
سوخت جامی ز آتش عشق آن چنان کز وی نماند
جز کفی خاکستر و چند استخوانی سوخته
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به عمق درد و سوختن دل ناشی از عشق اشاره دارد. شاعر از غم و تنهایی خود میگوید و بیان میکند که عشقش باعث شعلهور شدن آتش سوزانی در درونش شده است. در این آتش، جانش از بین رفته و به تباهی رفته است. او همچنین به سرنوشت افرادی که در عشق میسوزند اشاره میکند و نشان میدهد که تنها اثر عشق سوخته، خاکستر و یادگاری از آن است. در نهایت، این شعر احساسات عمیق و غمانگیز ناشی از عشق را به تصویر میکشد.