نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۸۹۱ جامی

جامی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

نشاید ای مه خورشید رخ تو را روزه

که نیست بر مه و خورشید هیچ جا روزه

تن تو کاهد و جان هزار سوخته دل

مکن مکن که نباشد تو را روا روزه

بسی نماند که سازد چو ماه نو باریک

مرا فراق جمال تو و تو را روزه

هزار رخنه بود در نماز و روزه ز تو

کجا تو کافر خون خواره و کجا روزه

ز روزه خوردن ماهی مدار بیم گناه

که ما به عذر تو داریم سالها روزه

ز هر چه غیر تو بستیم راه دیده و دل

که نیست بهتر ازین در طریق ما روزه

چو نیست بر شکرش دسترس تو را جامی

به آب دیده و خون جگر گشا روزه

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به تمایز میان عشق و عبادت می‌پردازد. شاعر می‌گوید که روزه گرفتن در مقابل جمال معشوق و خورشید رخ او بی‌معناست، زیرا عشق واقعی فراتر از عبادات ظاهری است. او به این نکته اشاره می‌کند که فراق معشوق، روح را می‌سوزاند و وقتی معشوقی وجود ندارد، روزه و نماز نیز بی‌فایده هستند. همچنین بر این باور است که در عشق، تمام دنیا را رها کرده و تنها به معشوق می‌اندیشند. در نهایت، شاعر تأکید می‌کند که اگر دسترسی به شکر و نعمت‌های دنیوی ندارند، می‌توانند با اشک و احساسات خود به عشق خود ادامه دهند.