شمارهٔ ۸۹۷ جامی
جامی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
عشق جانان نهاد خوان بلا
ای جگرخوارگان صلاست صلا
گر نگوید جواب بوسه بلی
زان بلا شیوه قانعیم به لا
خط بر آیینه رخش زنگی ست
که دل و دیده را ازوست جلا
با خیالش من از میان رفتم
صار منی خیاله بدلا
حیرت عشق راه عقلم زد
ارشدونی معاشرالعقلا
چاره کار من که داند ساخت
جز خدا عز شانه و علا
فضل جامی بس این قدر که کند
خوشه چینی ز خرمن فضلا
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و دلدادگی است. شاعر با احساساتی عمیق از درد و لذت عشق صحبت میکند و به زیبایی محبوب خود اشاره میکند. او حس میکند که عشق او را از خود بیخود کرده و در حیرت از عقل و درک خود است. همچنین به خداوند به عنوان تنها کسی که میتواند به او در این احساسات کمک کند، اشاره میکند. در نهایت، شاعر به ارزش و فضیلت عشق اشاره کرده و از علم و دانش و فضلا نیز سخن میگوید.