شمارهٔ ۹۰۴ جامی
جامی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)
ای که مرا به صد جفا سینه فگار کرده ای
با تو یک است عهد من گر تو هزار کرده ای
بوسه قرار کردیم از لب خود چو جان دهم
جان به لبم رسید کو آنچه قرار کرده ای
خط عذار توست این یا نه که مشک سوده ای
چشمه آفتاب را زیر غبار کرده ای
خواب گهم جدا ز خود ساخته ای حریر و گل
بالش خاره داده ای بستر خار کرده ای
جلوه کنان همی روی مرکب راز زیر ران
غارت عقل و هوش را فتنه سوار کرده ای
روی چو گل نموده ای سبزه بر آن فزوده ای
کلبه محنت مرا باغ و بهار کرده ای
جامی اگر نه عاشقی در ره نیکوان چرا
دل به دو نیم مانده ای دیده چهار کرده ای
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این اشعار، شاعر به معشوقهاش مینویسد که با محبتهایش او را به شدت مجروح کرده است. او اشاره دارد که با وجود همه دردها و جفاهایی که تحمل کرده، همچنان به وعدههایی که با هم دادهاند پایبند است. شاعر از زیبایی معشوق و تأثیر آن بر خودش و احساساتش سخن میگوید، و میگوید که به رغم مشکلات و دردهایی که دارد، زیبایی معشوق زندگیاش را تبدیل به باغ و بهار کرده است. در پایان، او از حالت گیجی و دوگانگی قلبش در عشق شکایت دارد.