شمارهٔ ۹۰۵ جامی
جامی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
جانا چه شد که چنگ جفا ساز کرده ای
ناسازیی چو بخت من آغاز کرده ای
دل را به دام طره طرار بسته ای
جان را شکار غمزه غماز کرده ای
هرگز نکرده ای به نیاز من التفات
ور زانکه کرده ای ز سر ناز کرده ای
مدهوشوار در قدمت سرفکنده ایم
ما را به عشوه مست و سرانداز کرده ای
صد مرده بیش زنده شده ست از لبت چه عیب
گر چون مسیح دعوی اعجاز کرده ای
خون خورده ام بسی چو صراحی که یک دمم
در بزم وصل خویش سرافراز کرده ای
جامی روایح نفست داده بوی گل
هر جا چو غنچه دفتر خود باز کرده ای
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به عشق و دلدادگی خود اشاره میکند و از معشوقش گلایه دارد. او میگوید که معشوق با رفتارهای جفاکارانهاش، دل او را به دام انداخته و جانش را با ناز و غمزههایش گرفتار کرده است. شاعر از بیاعتنایی معشوق به نیازهایش و ناز و فریب او شکایت میکند و به تاثیر این عشق بر وجود خود اشاره میکند. او حتی از قدرت و جذابیت معشوق سخن میگوید و آن را معجزهآسا میداند. در نهایت، شاعر حس میکند که بوی عشق و زیبایی از معشوق ساطع شده و در این بزم عاشقانه، خود را سرافراز میبیند.