شمارهٔ ۹۱۰ جامی
جامی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
گفتمش با لعل جان بخش از مسیحا کم نیی
گفت دم درکش که تو شایسته این دم نیی
گفتم از دامت رهایی یابد آخر مرغ دل
گفت گویا واقف این جعد خم در خم نیی
چند نالم گفتم از دست تو در عالم چو نی
گفت رو می نال پندارم تو در عالم نیی
گفتمش می بارد از ابر غمت باران درد
گفت چون سبزه ازان باران چرا خرم نیی
گفتمش دل چاک شد پیکان مدار از وی دریغ
گفت با زخمی چنان درخورد این مرهم نیی
گفتم ار شادم نسازی باری از غم کم مکن
گفت اگر انصاف باشد لایق غم هم نیی
گفتم آن راز دهان با محرمان نه در میان
گفت رو جامی که تو این راز را محرم نیی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، گوینده با محبوب خود گفتگو میکند و از احساساتش میگوید. او از درد و رنجهایی که به خاطر عشقش متحمل شده، سخن میگوید. محبوب در پاسخ به او، به او یادآوری میکند که لیاقت آنچه میخواهد را ندارد و به نوعی او را به خودشناسی دعوت میکند. گوینده همچنین از باران درد و دل شکستگیاش میگوید، ولی محبوب بر این نکته تأکید میکند که اگر او شایسته شادی و راحتی بود، این درد را احساس نمیکرد. نهاییترین پیام شعر بر این نکته است که گوینده هنوز به درک واقعی خود و شرایطش نرسیده و توانایی پذیرش رازهای عمیق عشق را ندارد.