شمارهٔ ۹۰۸ جامی
جامی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
شبها من و خیال تو و کنج خانهای
با خود ز گفتوگوی تو هردم فسانهای
کردند عاشقان بحلت خونشان بریز
هردم چه حاجت است که جویی بهانهای
سوزد زبان خامه گه شرح اشتیاق
کز آتش غم تو برآرد زبانهای
خواهم عنان گرفتنت ای شهسوار حسن
باشد بدین بهانه خورم تازیانهای
اینک دلفگار من ای ترک تندخوی
بهر خدنگ غمزه چو خواهی نشانهای
تا جا گرفت خیل خیالت میان جان
غم رو نهاد سوی من از هر کرانهای
جامی چه اعتبار بر آن آستان ز تو
همچو تو صد گداست به هر آستانهای
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر شبها را با خیال معشوقش سپری میکند و از گفتوگوهای خود با او لذت میبرد. عاشقان برای رسیدن به معشوق خود به خون خود میغلتند و هیچ دلیلی برای بهانهجویی نمیبینند. شاعر از سوزش غم معشوق میسوزد و در تلاش است که معشوق را به خود جلب کند. او به شدت به معشوقش وابسته است و از درد فراق او رنج میبرد. در آخر، شاعر میگوید که مقام و ارزشی که معشوق دارد، فراتر از هر کس دیگری است و نمیتوان آن را با چیزی دیگر مقایسه کرد.