شمارهٔ ۹۱۸ جامی
جامی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
ساختم چشم راست بهر تو جای
راست شد جا کرم نمای و درآی
کهنه شد دور ماه و نوبت توست
ز ابروی خود مه نوی بنمای
کرده ام از دو دیده پای و ز اشک
می روم در رهت پر آبله پای
گریه ام در گلو گره شده است
تیغ بردار و این گره بگشای
فرق من تا قدم ربوده توست
صبر و هوشی که مانده هم بربای
تیغت از خون هر که گیرد رنگ
زنگ آن را به قتل من بزدای
محتسب را نماند باد بروت
ریش قاضی کنید می پالای
راه تقوا چه سان رود جامی
مانده از جام درد در گل و لای
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به حس عشق و دلتنگی شاعر اشاره دارد. شاعر میگوید که برای محبوبش چشمی ساخته و منتظر ورود اوست. او به زیباییهای محبوب، به ویژه ابروهایش اشاره کرده و میگوید که دوری او قدیمی شده و حالا نوبت اوست که نزدیک شود. شاعر از اشکهایش میگوید و اینکه در مسیر عشقش با مشکلاتی مواجه است. او میخواهد گرهی را که در گریهاش افتاده باز کند و به عشقش برسد. در نهایت، او از وضعیت دشوار خود در جستجوی محبوبیت سخن میگوید و به تأثیر عشق بر روح و جسمش اشاره میکند.