نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۹۲۱ جامی

جامی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

زارم از فرقت شیرین دهنی نوش لبی

چاره وصل است برانگیز خدایا سببی

جان که در موج غم افتاد جدا زان لب لعل

عاقبت خواهدش آن موج رساندن به لبی

چون نیامد ادب بزم وصال از من مست

دمبدم می رسد از شحنه شهرم ادبی

ساخت با نغمه غم مرغ دلم زان که نخاست

هرگز از بلبل این باغ نوای طربی

سوخت از تاب غمش جان و دلم گرچه طبیب

نکند از تن رنجور من احساسی تبی

طلب روز و دعای شبم این کرد اثر

که نه روزی شودم وصل میسر نه شبی

جامی از راه طلب ماند زهی حسرت و درد

گر نه مطلوب درآید ز درش بی طلبی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از دل‌تنگی و دوری از محبوبش سخن می‌گوید و به خداوند دعا می‌کند که راهی برای وصال بیابد. او می‌گوید که دلش در موج غم غوطه‌ور شده و تنها لب‌های محبوبش می‌تواند آن را نجات دهد. به رغم اینکه از ادبیات عشق و وصال بهره‌مند نیست، غم دلش را با آهنگ خود به تصویر می‌کشد. شاعر از درد و رنجی که از دوری محبوبش متحمل می‌شود، شکایت دارد و اشاره می‌کند که تمام آرزوهایش به وصال محبوب وابسته است. در نهایت، او با حسرت از انتظار و ناامیدی صحبت می‌کند که اگر محبوبش نیاید، آرزویش بی‌فایده است.