شمارهٔ ۹۲۵ جامی
جامی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
همچو مه طالع شدی در دیده منزل ساختی
خانه دل را ز مهر دیگران پرداختی
برگذشتی فارغ از من نی سلام و نی علیک
می ندانم کردیم نادیده یا نشناختی
در بر سیمین دل چون سنگ بیرون آمدی
سنگ در هنگامه سیمینبران انداختی
عمرها دور از بر تو بینوا بودم چو چنگ
هرگزم روزی به بر نگرفتی و ننواختی
راست بازی بود با آن قد همیشه پیشه ات
داو ما آمد چرا چون زلف خود کج باختی
چون رسیدی از دهان تنگش ای شکر به کام
گر نه زان لبها خجل گشتی چرا بگداختی
جامی از دل شعله آهت به گردون سرکشید
بر سر بازار رسوایی علم افراختی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این متن شعری از احساسی عمیق و دردناک خبر میدهد. شاعر به کسی اشاره میکند که به مانند ماه در زندگیاش تابیده و دل او را با محبت دیگران پر کرده است. اما حالا این شخص بدون هیچ سلام و احوالی از کنار او گذشته و شاعر دچار سردرگمی و غم شده است. او احساس میکند که سالها دور از این فرد بوده و هیچگاه محبتی از او دریافت نکرده است. شاعر به زیبایی و دلنشینی معشوق اشاره کرده و از او انتقاد میکند که چرا با او به نیکی رفتار نکرده است. در نهایت شاعر در دل خود آتش عشق را حس میکند و میبیند که این عشق او را به شهرت و رسوایی کشانده است.