نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۹۳۹ جامی

جامی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

الله الله چه شوخ دیده کسی

که به فریاد هیچ کس نرسی

من تو را خواهم از دو عالم و بس

کز دو عالم همین مرا تو بسی

از توام جز تو آرزویی نیست

انت سولی و انت ملتمسی

چون نی از خویشتن تهی شده ام

با تو دارم هوای هم نفسی

کرده عشق تو در ولایت دل

روزها شحنگی و شب عسسی

بلبلا ناله کن ز فرقت گل

که گرفتار مانده در قفسی

جامی از عشق نیکوان بازآی

عمر بگذشت چند بوالهوسی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به شدت عشق و ارادت خود به معشوق را ابراز می‌کند. او به شوخی از کسی یاد می‌کند که نمی‌تواند به فریاد دیگران برسد و به ارتباط عمیق و قوی‌اش با معشوقش اشاره دارد. شاعر تنها آرزویش را در وجود معشوقش می‌بیند و از احساس تنهایی و گمگشتگی خود در absence معشوق سخن می‌گوید. او بیان می‌کند که عشق معشوق در دل او حاکم است و زندگی‌اش تحت تأثیر این عشق است. در نهایت، شاعر به نوعی آرزو می‌کند که معشوق به زندگی‌اش بازگردد و از بوالهوسی‌های گذشته فاصله بگیرد.