شمارهٔ ۹۴۰ جامی
جامی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
ای که جز قتل محبان هنری نشناسی
قم سریعا و خذالسیف فهذا رأسی
بس که با وحشت عشق تو دلم خوی گرفت
کلما اوحشنی زاد به استیناسی
قصه حلقه زلفت که عبیرافشان است
مذ تنفست بها قد عطرت انفاسی
لاف جمعیت دل میزنی ای شیخ ولی
پای تا فرق همه تفرقه و وسواسی
چند دعوی که چو خاصان شدهام شهره شهر
شهره شهر نیی سخره عام الناسی
این همه باد که از عجب تو را در رگ و پی
میرود در عجبم کز چه نمیآماسی
جمع کردی نجسی چند به جاروب فریب
به خدا بهتر ازین کار بود کناسی
تا ز سرچشمه عرفان نخوری آب حیات
مردهای گر به مثل خضر و گر الیاسی
محتسب روبه وقت است اگر از حیله و مکر
حمله شیر کند جامی ازو نهراسی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به موضوع عشق و وابستگی عاطفی میپردازد. شاعر به شدت تحت تأثیر عشق است و به وضعیت دردناک خود اشاره میکند. او از وحشت و تنهایی ناشی از عشق میگوید و بر گستره تفاوتها و اختلافهای میان مردم تأکید میکند. شاعر به ناپسند بودن عواملی که موجب جدایی و تفرقه میشوند اشاره میکند و بر ضرورت پیوستگی و شناخت حقیقت تأکید میکند. همچنین، او به انتقاد از ریا و فریب در جامعه میپردازد و میگوید که تنها با شناخت عمیق و حقیقی میتوان به آب حیات دست یافت. در نهایت، او به قدرت و تأثیر عشق اشاره میکند و از مکر و حیلهها در روابط اجتماعی انتقاد میکند.