شمارهٔ ۹۴۲ جامی
جامی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
با هر که غیر ماست چو شیر و شکر خوشی
با ما چه موجب است که چون آب و آتشی
ما همچو آب در قدمت سر نهاده ایم
ای سرو سرفراز سر از ما چه می کشی
می گفت شانه با سر زلفت که از چه رو
پیوسته در کشاکش دوران مشوشی
حال تو را نه مایه جمعیت این بس است
کآسوده در حمایت آن روی مهوشی
گفتا بلی ولی چه کنم کز فریب دهر
بس عیش خوش که گشت مبدل به ناخوشی
چون صاحب عمامه و فش فاش شد به زرق
خوش وقت بی عمامگی ما و بی فشی
آگه ز تلخکامی جامی گهی شوی
کز جام هجر همچو خودی جرعه ای چشی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به رابطهاش با دیگری اشاره میکند و به نوعی احساس ناهمگونی میپردازد. او میگوید که با کسانی که غیر از او هستند، دیگی از شیر و شکر دارد ولی در رابطه با کسی که دوست دارد، مانند آب و آتش است. او خود را در مقابل محبوب سر تعظیم فرود آورده ولی محبوب به او توجهی ندارد. ضمن اشاره به فریبکاریهای زندگی، شاعر به این نکته تأکید میکند که همیشه خوشی نمیماند و بسیاری از لذتها به ناخوشی تبدیل میشوند. در نهایت، او به تلخی جدایی فکر میکند و از این که چگونه خود را در چشیدن زخم جدایی غرق کند، نگران است.