نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۹۵۸ جامی

جامی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

دارند جان و دل به تو هر یک تظلمی

ای پادشاه حسن خدا را ترحمی

عشاق را ز ناز و تنعم فراغت است

نازی بکن که نیست ازین به تنعمی

آهسته ران سمند خدا را که در رهت

صد سرفتاده بیش بود زیر هر سمی

گر می کنیم ناله ز شوق رخت مرنج

کز شوق گل خوش است ز بلبل ترنمی

جامی به جان رسید ز بس گریه های تلخ

هرگز ندید ازان لب شیرین تبسمی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از درد و رنج عاشقان سخن می‌گوید و از پادشاه یا محبوبش می‌خواهد که به حالت نگران‌کننده آن‌ها ترحم کند. او به زیبایی و ناز محبوب اشاره می‌کند و می‌گوید که این عاشقان از لذت‌های دنیوی بی‌‌خبرند. شاعر همچنین بر روی عشق و شوقی که در دل عاشقان وجود دارد تأکید می‌کند و می‌گوید که ناله و گریه‌ آن‌ها از شوق است و نمی‌خواهد محبوب را ناراحت کند. در انتها، شاعر از تلخی‌ گریه‌های خود و عدم لبخند محبوب می‌گوید که به شدت بر او تأثیر گذاشته است.