شمارهٔ ۹۶۱ جامی
جامی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
آخر ای سرو خرامان ز کدامین چمنی
که ز سر تا قدم آشوب دل و جان منی
لب ببستم ز سخن لیک به خلوتگه جان
گاه دل با تو و گاهی تو به دل در سخنی
بنما آن تن نازک ز قبا تا به چمن
غنچه دیگر نکند دعوی نازک بدنی
خون ما خورده چه آزار دلم می طلبی
نوش کردی می ما شیشه چرا می شکنی
می دهی یادم ازان لاله رخ ای باد بهار
چند آتش به من سوخته دل می فکنی
یار بیماری من دید و بسی فاتحه خواند
لیک شکرانه آن را که نیم زیستنی
جامی آن شوخ به خونریز تو گر تیغ کشد
ادب آن ست که گردن نهی و دم نزنی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر با ناز و غم و عشق خود به محبوبش میپردازد و از حال و روز دل آشوب خود میگوید. او از زیبایی محبوب سخن میگوید و به حسرت و درد ناشی از دوری او اشاره میکند. شاعر به یاد عشق قدیم خود میافتد و از بیوفایی و آزارهایی که محبوب بر او تحمیل کرده، درد و رنج میکشد. در نهایت، او به این نکته اشاره میکند که اگر محبوب با تیغ خود به او آسیب برساند، باید ادب را رعایت کند و از خود دفاع نکند. این شعر غم و زیبایی عشق را به شکلی عمیق و احساسی به تصویر میکشد.