شمارهٔ ۹۶۲ جامی
جامی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
ای مرا از عشق تو در کار خود حیرانیی
در بیابان تمنای تو سرگردانیی
قصه دشوار هجر از مردن آسان شد مرا
باشد آری بعد هر دشواریی آسانیی
ماند بر خوان غم از من استخوانی چند و بس
گر دهی فرمان سگانت را کنم مهمانیی
بی تو تن زندان جان شد ای به قصدم بسته تیغ
دست رحمت برگشا و آزاد کن زندانیی
هرگزم چون نیست ره در پیشگاه وصل تو
می نهم از دور بر خاک درت پیشانیی
کام عیشم تلخ شد زین گریه های آشکار
زان لب شیرین کرم کن خنده پنهانیی
پیر شد جامی ز جام نیم خوردت جرعه ای
بر وی افشان تا کند زان جرعه پیرافشانیی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره احساس عمیق عشق و فراق است. شاعر از سردرگمی و حیرانی ناشی از عشق صحبت میکند و میگوید که در انتظار محبوبش در بیابان سرگردان است. او به دشواریهای جدایی اشاره میکند و باور دارد که بعد از هر سختی، آسانی وجود دارد. شاعر از غم و درد خود میگوید و خواهش میکند که محبوبش دست رحمتش را دراز کند تا او را از زندان تن آزاد کند. همچنین، شاعر از تلخی عیش خود به خاطر گریههای مداوم و شیرینی لب محبوبش یاد میکند و امیدوار است که از محبت او جرعهای نصیبش شود.