شمارهٔ ۹۷۷ جامی
جامی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
ای ز خاک قدمت چشم مرا بینایی
چشم بد دور ز روی تو که بس زیبایی
ای خوش آن دیده که اول به رخت میافتد
بامدادان که به صد جلوه برون میآیی
لطف و انعام تو عام است ندانم که چرا
هیچ گه بر من درویش نمیبخشایی
سوز من روشنت آن دم شود ای شمع چگل
که شبی سوخته باشی به غم تنهایی
گر نیرزم به جوابی چو سلامت گویم
چشم دارم که به دشنام زبان بگشایی
چند سودای بتان وای ازین خون خوردن
تا به کی طعن کسان آه ازین رسوایی
عقل گفتا نرسد وصل سلاطین به گدا
بیش ازین در طلبش عمر چه میفرسایی
عشق فریاد برآورد که ای عقل خموش
بس بود لذت درد طلب و جویایی
جامی از خیل سگان یا ز غلامان باشد
بنده حلقه به گوش است چه میفرمایی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به زیبایی و جذابیت محبوبی اشاره دارد که شاعر نگران و شیدا اوست. شاعر از زیبایی چهره محبوب و تأثیر آن بر خود سخن میگوید و از درد تنهایی و غم ناشی از دوری او شکایت میکند. او احساس میکند که عشق و زیبایی فرد مورد علاقهاش او را دچار شوری و اضطراب کرده و در عین حال، از بیتوجهی و کممحلی محبوب به خود گلهمند است. شاعر در نهایت با عقل خود درگیر است و عشق را بر عقل ترجیح میدهد و به دنبال لذتهای عشق و درد طلب میباشد. او در آخر به تأمل در مقام و موقعیت خود به عنوان یک گدا (فقیر) در برابر محبوبی که به نظرش بالاتر از اوست، میپردازد.