نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۹۸۰ جامی

جامی / غزلیات / وزن: مستفعلن فع مستفعلن فع (متقارب مثمن اثلم)

از سبزه بر گل خط می فزایی

دل می فریبی جان می ربایی

هر دم چه آیی از دیده در دل

خود را به مردم تا کی نمایی

شد عمرم آخر در جست و جویت

ای عمر رفته آخر کجایی

دور از تو جانم از تن جدا شد

افغان ز دوری آه از جدایی

صد شعله از دل بر زد زبانه

تا با غم تو کرد آشنایی

شد بر من آن سر روشن که باشد

در آشنایی صد روشنایی

جامی مکن بس که از مهر خوبان

چون با دل خود بس می نیایی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر دربارهٔ عشق و جدایی است. شاعر در تلاش است به محبوب خود نزدیک شود، اما از فراق او رنج می‌برد. او بیان می‌کند که عمرش در جستجوی محبوب سپری شده و از دوری او به شدت دلتنگ و دچار عذاب است. دلش پر از شعلۀ عشق است و با غم محبوب آشنا شده است. شاعر از این که دائماً در پی محبوبش است و نمی‌تواند او را فراموش کند، نگران است و از او می‌خواهد که از محبت خود کم نکند، زیرا او نمی‌تواند دوری‌اش را تحمل کند.