شمارهٔ ۹۸۹ جامی
جامی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
ز شهر تن نکنی دل به ملک جان نرسی
بر این جهان ننهی پا بر آن جهان نرسی
حضیض نفس زمین و آسمان ست ذروه عشق
تو پای بست زمینی به آسمان نرسی
دو روزه حبس قفس سهل باشد ای بلبل
ازان بترس که دیگر به بوستان نرسی
زبان عشق چه داند فقیه شهر این حرف
مگوی تا به حریفان هم زبان نرسی
صدای بانگ جرس می رسد ولی از دور
به ره مخسب مبادا به کاروان نرسی
نشان عشق چه پرسی ز هر نشان بگسل
که تا اسیر نشانی به بی نشان نرسی
حجاب سر حقیقت همین تویی جامی
گمان مبر که ازین بگذری به آن نرسی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به بیان چند نکته مهم میپردازد. او میگوید که اگر از دنیای مادی فاصله نگیری، به معانی بالاتر زندگی نخواهی رسید. عشق واقعی به دور از مادیات و نشانههاست و کسانی که به دنبال نشانهها میگردند، هرگز به حقیقت نمیرسند. همچنین، او به بلبل (نماد عاشق) هشدار میدهد که نباید از قفس ترسید، بلکه باید از دست دادن فرصت برای رسیدن به بوستان واقعی ترسید. در نهایت، شاعر تاکید میکند که حجابهای موجود، خود فرد است و برای رسیدن به حقیقت باید از این حجابها عبور کرد.