شمارهٔ ۹۹۰ جامی
جامی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مسدس مخبون محذوف)
ای غمت آرزوی جان کسی
درد تو مایه درمان کسی
گر تو فرمان نبری درمان چیست
نشود بخت به فرمان کسی
وه چه شمعی تو که روشن نکنی
هیچ گه کلبه احزان کسی
از تو داریم فغان ها که چرا
نکنی گوش به افغان کسی
آیت رحمتی ای ماه ولی
کی فرود آیی در شان کسی
جان و سر در قدمت خواهم باخت
ای ز سر تا به قدم جان کسی
گر تو این سرکشی از سر بنهی
جان کشم پیش تو جانان کسی
جامی احسنت که این طرز غزل
نتوان یافت به دیوان کسی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره محبت و دردهای عاشقانه است. شاعر از معشوق میخواهد که توجهی به غم و درد او داشته باشد و از او میخواهد که فرمانروای احساساتش باشد. او معشوق را به شمعی تشبیه میکند که نورش میتواند دلهای غمگین را روشن کند. شاعر به این نکته اشاره میکند که درمان دردها فقط در دستان معشوق است و از او میخواهد که به فریاد و نالههای او گوش دهد. در انتها، او ابراز میکند که جان و سرش را در راه معشوق فدای او میکند و اعتراف میکند که چنین زیبایی و عمق احساسی را در شعر دیگری نمیتواند پیدا کند.