شمارهٔ ۹۹۹ جامی
جامی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
گاهی ز هجر چشم مرا خون فشانی کنی
گاهی به وصل خاطر من شادمانی کنی
چون نیست خوی تو که روی بر رضای کس
راضی شدم که هر چه دلت خواهد آن کنی
گفتی که خاک پای خودت می دهم بها
جانا درین معامله ترسم زیان کنی
باشد پی حساب کرم های تو خطی
هر رخنه ام ز تیغ که در استخوان کنی
جان می فروشمت که دهی وعده بوسه ای
لیکن به شرط آنکه لبت را ضمان کنی
لطف لب تو مرهم ریش دلم شود
گرهر دمش نه تازه ز زخم زبان کنی
جامی سگی ست بر درت از کشتنش چه سود
جز آنکه تیغ خویش بر او امتحان کنی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر شاعر دربارهی عشق و دلتنگی صحبت میکند. او گاهی از شدت دوری معشوقش، اشک میریزد و گاهی در وصال احساس شادمانی میکند. شاعر دلش را به رضایت معشوق میدهد و هر چه او بخواهد، میپذیرد. او در مورد معاملهای که با معشوق دارد، نگرانی دارد که شاید متضرر شود. همچنین، او به زیبایی و لطف لب معشوق اشاره میکند که میتواند به درد دلش مرهم بگذارد، ولی از زخمهای کلامی نیز نمیگریزد. در انتها، او به وجود یک جام و سگی اشاره میکند و این سؤال را مطرح میکند که آیا کشتن سگ به معنای امتحان تیغ خویش است یا نه. شعر نمایانگر پیچیدگی احساسات عاشقانه و دلهرههای ناشی از آن است.