شمارهٔ ۱۰۰ جامی
جامی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
دلم ز هجر رخت رو به کلبه غم کرد
پلاس کلبه غم را لباس ماتم کرد
ز تندباد حوادث چه غم چنین که مرا
نهال عشق تو در سینه بیخ محکم کرد
ملک زحسن تو در آب و خاک سری دید
که از مشاهده آن سجود آدم کرد
ببین لطافت حاجی که یاد تشنه لبی
که سوخت دور ز کعبه به آب زمزم کرد
مباد راحت مرهم نصیب بی دردی
که با جراحت تیغ تو یاد مرهم کرد
گرفت جم همه روی زمین به زیر نگین
چو وصف لعل تو نقش نگین خاتم کرد
جز آبیاری سروت نداشت جامی چشم
که از خیال رخت جوی دیده پر نم کرد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهٔ درد و رنجی است که شاعر از دوری محبوب خود احساس میکند. او به کلبه غم خود پناه برده و لباس ماتم بر تن کرده است. عشق او به محبوبش در دلش ریشه دوانده و حوادث زندگی او را حاکی از غم میسازند. شاعر به زیبایی محبوبش اشاره میکند و تأثیر آن زیبایی بر آدم و حتی زمین را بیان میکند. احساساتش به قدری عمیق است که یاد محبوبش به او آرامش نمیدهد و یادآور جراحاتی است که از تیرگی عشقش بر دل دارد. در نهایت، او میگوید که فقط خیال محبوبش میتواند چشمانش را پر از اشک کند.