شمارهٔ ۱۱ جامی
جامی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)
سر چو ز جیب برزنی جلوه بامداد را
صبح دمد به روی تو حرز «و ان یکاد» را
زاده خاک این درم بر در دیگرم مران
داغ مفارقت منه بنده خانه زاد را
تا به سواد دیده کس جا نکند بغیر تو
گریه به سیل خون دهد مردم این سواد را
نامه رسد چو از منت روی رقیب سنگدل
کن به سواد آن سیه تجربه المداد را
داد ندادیاَم چو دین بردی و داد خواستم
وه که فروگذاشتی شیوه دین و داد را
راه سفر گرفتی و آگه ازان نکردیم
آه که درنیافتم دولت خیر باد را
هست مراد هر کسی چیز دگر درین جهان
نیست مراد غیر تو جامی نامراد را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره احساسات عمیق و غمانگیز عاشقانه است. شاعر به معشوق خود اشاره میکند و خواستار حضور او در زندگیاش است. او صبح را به عنوان نمادی از روشنایی در زندگی میبیند و از دوری معشوق رنج میبرد. شاعر به دلدادگی و شیوههای نادرست در عشق اشاره دارد و احساس میکند که معشوقش او را رها کرده است. او از نبود معشوق و داغ جدایی مینالد و میگوید که جز او هیچ چیز دیگری برایش اهمیت ندارد. در نهایت، شاعر به این نکته میرسد که آرزوها و مراد هر کس متفاوت است، اما برای او تنها آرزویش عشق معشوق است.