شمارهٔ ۱۱۴ جامی
جامی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
سفر خوش است اگر یار همسفر باشد
غبار موکب او سرمه بصر باشد
به منزلی که نشیند به محملی که رود
جمال او همه جا قبله نظر باشد
به هر جهت که کنی روی آشکار بود
به هر طرف که نهی چشم جلوه گر باشد
چه سود همسفری با ویم که آن خودکام
ز راه وصل به هر گام دورتر باشد
اسیر محنت عشقم مرا به وصل چه کار
نشاط و عیش دگر عاشقی دگر باشد
مرا چو تیر زند گر سپر شود مانع
شکایتی که مرا باشد از سپر باشد
به مهر روی بتان عیب من مکن جامی
مرا خود از همه عالم همین هنر باشد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شعر دربارهی لذت سفر با همسفر و معشوق صحبت میکند. شاعر میگوید که سفر با معشوق لذتبخش است و مانند سرمه برای دیدههاست. جمال و زیبایی محبوب همه جا نمایان است و توجه را جلب میکند. اما اگر همسفر خودکام باشد و فرد را از وصل دور کند، همسفری هیچ فایدهای ندارد. شاعر بیان میکند که از درد عشق رنج میبرد و دیگر به آرامش عشق جدیدی فکر نمیکند. او همچنین میگوید اگر به او آسیب برسد، عیب خود را به گردن عشق و زیبایی نگذارد، زیرا همه چیز را فقط در زیبایی محبوب خود میبیند.