شمارهٔ ۱۲۱ جامی
جامی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
آن که تیغ مهر او در سینه صد چاکم زند
کشته آنم که چون مه خیمه بر خاکم زند
شویم از خون جگر گر صد رقم هر دم قلم
جز خیال خط او بر لوح ادراکم زند
گرچه باغی ام خزان دیده، شوم رشک بهار
ابر لطفش گر نمی بر خار و خاشاکم زند
جز هوس نبود حجاب راه گو از برق عشق
لمعه ای کآتش درین جان هوسناکم زند
زان بهار لطف خواهم بود لبخندان چو گل
گرچه صد چاک از جفا در دامن پاکم زند
گر اجل بیند که چون می میرم از یک زخم زود
بوسه ها بر خنجر بدخوی بی باکم زند
گفتم از جامی چه جرم آمد کزو پیچی عنان
گفت دست آرزو تا کی به فتراکم زند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از عشق و درد ناشی از آن سخن میگوید. او به شدت به معشوق خود وابسته است و میگوید که حتی با وجود درد و جراحتهایی که از عشق میخورد، باز هم در دلش خاطرهای از معشوق باقی میماند. او خود را شبیه گلی در بهار میداند که با وجود زخمهای زیاد، همچنان به لبخند و سرزندگی ادامه میدهد. شاعر به زیبایی و آتش عشق اشاره میکند و میگوید که آرزوها و اشتیاق او را به سمت معشوق میکشد، حتی اگر درد و رنجی در پی داشته باشد. در نهایت، شاعر سوال میکند که تا کی باید این آرزوها و آلام را تحمل کند.