شمارهٔ ۱۲۹ جامی
جامی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
چو خندان جام می کام از لب لعل تو بردارد
صراحی گریه خونین ز رشکش در گلو آرد
عجب جاییست کوی تو که بهر محنت عاشق
زمینش خار غم روید هوایش خون دل بارد
سمندت خاک پای خویشتن مفروش گو ارزان
که صد جان در بهای آن دهند ار پا بیفشارد
ز سبحه وارد صوفی نباشد غیر محرومی
کزان جز ورد نامقبول خود بر خلق بشمارد
ندارد بیش ازین بیمار تو در دل تمنایی
که جان با باد زلف و تن به خاک پات بسپارد
غرض گر نی هلاک عاشقان خسته دل باشد
خدا چون تو بلایی برسر این قوم نگمارد
ز آه سرد شمع عشرت جامی نشست آری
زمانه آه سرد عاشقان را باد پندارد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به توصیف عشق و مشکلات آن میپردازد. او از لذت نوشیدن جام می و زیبایی لب معشوق میگوید و در عین حال از غم و درد عاشقیش هم سخن میزند. شاعر کوی معشوق را به مکانی عجیب توصیف میکند که زمینش پر از خار غم و آسمانش مملو از خون دل است. او به قیمت پایین خاک پای معشوق اشاره میکند و میگوید که حتی با یک پا گذاشتن بر آن، جانهای بسیاری برای آن ارزش قائلند. شاعر همچنین به سرنوشت صوفیانی اشاره میکند که از عشق محروم ماندهاند و نشان میدهد که هیچ آرزویی بیشتر از فدای جانشان برای معشوق ندارند. او در پایان، به مشکلات و دردهای عاشقان میپردازد و میگوید که زندگی زودگذر است و زمان بهسرعت از آنها میگذرد.