شمارهٔ ۱۳۰ جامی
جامی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
گر روی بی تو مرا داغ جگر تازه شود
چون بیایی به توام مهر دگر تازه شود
تازه شد خط و رخت از دم روشن نفسان
چون گل و سبزه که از باد سحر تازه شود
تا شنیدم که بود عشق هنر هر نفسی
در دلم داعیه کسب هنر تازه شود
سویم از خاک در خویش غباری بفرست
که ازان سرمه مرا نور بصر تازه شود
بس که از جور رقیبان درت در رنجم
هر دم از کوی توام عزم سفر تازه شود
دیده را شد ز غبار خط سبزت مژه تر
چون لب جوی که از سبزه تر تازه شود
جامی اینسان که کند شرح نظربازی خویش
زود ازو قاعده علم نظر تازه شود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این متن به احساس عمیق خود نسبت به معشوق و تأثیر او بر زندگیاش اشاره میکند. او بیان میکند که هر بار به یاد معشوق میافتد، دلش تازه و زنده میشود. مجازاً به زیباییهایی اشاره میکند که با دیدن محبوبش به وجود میآیند، مثل گل و سبزهای که در صبح زود شکوفا میشوند. او در عین حال از درد و رنج ناشی از جدایی و سختیهای عشق نیز سخن میگوید و بیان میکند که عشق هنر و زیبایی را در زندگیاش جاری میکند. شاعر در نهایت از معشوقش میخواهد که به او نوری بیفزاید که زندگیاش را روشنتر کند.