شمارهٔ ۱۵۰ جامی
جامی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مسدس مخبون محذوف)
دلم از رشک صبا می لرزد
کز وی آن زلف دو تا می لرزد
بس که می ترسد از آزار تنت
بند بر بند قبا می لرزد
می نهم پا که زنم دست به تو
پا جدا دست جدا می لرزد
دهد آرام زمین کوه و تنم
زیر صد کوه بلا می لرزد
جور مپسند که چتر زر شاه
بر سرش زآه گدا می لرزد
چون دعا گویمت از ترس رقیب
دست من وقت دعا می لرزد
جامی از خم شکنان دارد بیم
بر سر خمکده ها می لرزد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از احساسات عمیق خود نسبت به محبوبش سخن میگوید. او به دلیل جذابیت و زیبایی محبوب، دچار احساس رشک و ترس شده است. زلفهای محبوبش به قدری زیباست که او را میلرزاند و از آزار او میترسد. در این حالت، حتی هنگام دعا نیز دستش میلرزد و احساس ضعف و نگرانی میکند. او همچنین به وضعیتی اشاره میکند که حتی زمین و کوهها هم از درد و عذابش میلرزد. در نهایت، او در برابر طلا و قدرت هم از احساس حقارت و ترس رنج میبرد.