شمارهٔ ۱۵۴ جامی
جامی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
زان بت آزری خبر که دهد
زان مه خاوری خبر که دهد
دل ما مشتریست آن مه را
به مه از مشتری خبر که دهد
می دود اشک ما به هر سر راه
تا ازان لشکری خبر که دهد
بی خبر زو شدیم دیوانه
زان فسونگر پری خبر که دهد
کفش او تاج ماست شاهان را
زین بلند افسری خبر که دهد
تخت جم شد به باد منتظر است
تا ز انگشتری خبر که دهد
یار شد جور پیشه جامی را
زین نوازشگری خبر که دهد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان دلتنگی و longing شاعر نسبت به یک مه و معشوق میپردازد. شاعر از عشق و محبت خود صحبت میکند و اشاره میکند که دلش در آرزوی دیدار آن مه است. همچنین بیان میکند که اشکهایش به هر سو میریزد تا خبری از آن معشوق بشنود. در ادامه به اهمیت معشوق و تأثیر او بر زندگیاش اشاره میکند و به بیخبری و دیوانگیاش نسبت به آن فسونگر زیبا اشاره دارد. در مجموع، شعر به احساسات عاشقانه و انتظار برای وصال میپردازد.