شمارهٔ ۱۵۵ جامی
جامی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
ز ایام خرمی نفس دیگرم نماند
جز فقر و نیستی هوس دیگرم نماند
سبحه به کف شمار بدیهای خود کنم
بیرون ز سبحه دسترس دیگرم نماند
جز وایه های طبع که آسودگیم برد
در خواب زحمت مگس دیگرم نماند
برباد رفت هستی خود رسته نفس من
در راه فقر خار و خس دیگرم نماند
کوتاه کردم از همه کس دست التماس
جز سر فقر ملتمس دیگرم نماند
آن طایرم که مانع طوف ریاض قدس
جز چارچوب تن قفس دیگرم نماند
من جامیم به ناکسی خویش مبتلا
پروای ناکسی کس دیگرم نماند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات عمیق فقر و ناامیدی شاعر میپردازد. شاعر از روزهای خوشی که با یاد آنها زندگی میکرده، سخن میگوید و اکنون تنها چیزی که برایش باقی مانده، فقر و نبودن است. او به حسابرسی به اشتباهات خود پرداخته و به این نتیجه رسیده که هیچ چیز دیگری برایش نمانده است. همچنین، شاعر تاکید میکند که برای هیچکس به جز فقر و بینوایی خود نیازی ندارد و از سطحی از ناامیدی و انزوا رنج میبرد. به عبارت دیگر، او در دام تنهایی و یأس افتاده و دیگر امیدی به بهبود وضعیت خود ندارد.