نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۵۹ جامی

جامی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن مفاعیلن (هزج مسدس اخرب مقبوض)

با تو یکجا نمی توانم بود

وز تو یکتا نمی توانم بود

با تو دارم چو تن به جان پیوند

تن تنها نمی توانم بود

بر سر کوی تو ز بیم رقیب

آشکارا نمی توانم بود

بی تو بالین نشایدم ز حریر

سر به خارا نمی توانم بود

بر دلم بی تو شهر تنگ آمد

جز به صحرا نمی توانم بود

بدرم خرقه شکیبایی

چون شکیبا نمی توانم بود

بستم از ناله لب تو را زین بیش

انده افزا نمی توانم بود

من و قطع ره عدم چه کنم

بی تو قطعا نمی توانم بود

جز به آزار تیغت آسوده

جامی آسا نمی توانم بود

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر احساس عمیق وابستگی و نیاز به معشوق است. شاعر اذعان می‌کند که نمی‌تواند به تنهایی زندگی کند و بدون معشوقش احساس خفگی و تنگی می‌کند. او از ناتوانی در تحمل دوری و فقدان معشوق سخن می‌گوید و به شدت به عشق و پیوندش نیاز دارد. در نهایت، شاعر به این نتیجه می‌رسد که بدون وجود معشوق، زندگی‌اش بی‌معناست و نمی‌تواند آرامش پیدا کند.