شمارهٔ ۱۶۴ جامی
جامی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
بیا که قاصد فرخنده پی ز راه رسید
رساند مژده که شاه جهان پناه رسید
فروغ نور جمالش به چشم مهر افتاد
صدای کوس جلالش به گوش ماه رسید
سرود مجلس رندان دردنوش اینست
که شاه تخت جلالت به تختگاه رسید
شدند نعره زنان ناشنیده نغمه نی
که این نوا به مقیمان خانقاه رسید
بخند گو لب مظلوم از بشارت بخت
که دادبخش به سر وقت دادخواه رسید
گناه بود کزو دور زیستم یکچند
چها به روی من از شرم این گناه رسید
چو کرد دعوی شادی دلم به مقدم او
ز اشک شادیش از هر مژه گواه رسید
رسید جذبه لطفی به هر ضعیف از وی
بدان مثابه که از کهربا به کاه رسید
به هر گدا که چو جامی فکند گوشه چشم
ز خاک راه مذلت به صدر جاه رسید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر خبر خوشی را از رسیدن شاهی به جهان میدهد که به مانند نور و جلالی درخشیده است. شاعر از شادی و سرور مردم به خاطر ورود این شاه سخن میگوید و بیان میکند که صدای خوش او به گوشها رسیده و دلهای گمشده به او خوشامد گفتهاند. در این مجلس، افراد به شادی و سرودخوانی مشغول هستند و از لطف و رحمت شاه بهرهمند میشوند. همچنین، شاعر به احساس گناه و شرم خود در گذشته اشاره میکند و ابراز میکند که ورود این شاه باعث شادمانی و آسایش دلهای بیقوت شده است. بهطور کلی، این شعر تجلی امید و شادی در پی آمدن یک مصلح و ناجی به جامعه است.