نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۸۱ جامی

جامی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

خنده ای زد لب تو بر من گریان که مپرس

شاکرم از لب خندان تو چندان که مپرس

یاد آن روز که سر دهنت پرسیدم

لب گرفتی ز سر ناز به دندان که مپرس

روزی از بیم کسان زیر لبم پرسیدی

یافتم ذوقی ازان پرسش پنهان که مپرس

سر خوبانی و سامان جهان آشوبان

بی تو زانسان شده ام بی سر و سامان که مپرس

بامدادان که به گردن فکنی خلعت ناز

فتنه ها برزندت سر ز گریبان که مپرس

چه غم از ضربت چوگان ملامت که بود

با خودم حالی ازان گوی زنخدان که مپرس

بی تو جامی چو تنی مانده ز جان است جدا

از تن خویش که می گویدت ای جان که مپرس

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره‌ی عشق و حسرت است. شاعر از خنده و لبخند محبوبش شاکر است و یاد روزهایی را می‌کند که از او سوالاتی کرده است. او به تنهایی و بی‌سامانی خود در نبود محبوب اشاره می‌کند و از احساست عمیق و دردهای درونی‌اش می‌گوید. شاعر بر این نکته تاکید دارد که چگونه فقدان محبوبش زندگی‌اش را مختل کرده و او را از خود بی‌خود کرده است. در نهایت، وجود محبوب را برایش ضروری و حیاتی می‌داند و احساس می‌کند که بدون او، همچون جانی سرگردان و جدا از تنش است.