شمارهٔ ۲۰۹ جامی
جامی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
به خود گمان من آن بود در بدایت عشق
که کوس ملک زنم زود در ولایت عشق
دریغ و درد که هم در میان فرو رفتم
ندیده بارقه لطفی از نهایت عشق
ز کارخانه عشقم جز این نصیبی نیست
که بر زبان گذرد گه گهم حکایت عشق
حقوق عشق رعایت چنانچه می باید
نیافت زین بود از عاشقان شکایت عشق
پی نزول هر آیت شنیده ام سببی
برون بود ز سببها نزول آیت عشق
ز جور دهر پناهی گرفته هر بیدل
پناه من چه بود سایه عنایت عشق
چه سود سعی تو جامی به آن بود که نهی
زمام مصلحت اندر کف کفایت عشق
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از عشق و احساسات ناشی از آن صحبت میکند. او در آغاز با امید و خیال به عشق وارد میشود، اما به زودی متوجه میشود که در این راه دچار مشکلات و دردسرهای زیادی شده است. شاعر حس میکند که هیچ لطف و محبت خاصی از عشق نمیبیند و تنها روایتهایی از عشق بر زبانش میآید. او به مشکلات و ناهنجاریهای عشق و زندگی اشاره میکند و بیان میکند که از عشق تنها عذاب و بیپناهی نصیبش شده است. در نهایت، او از بیفایدگی تلاشهایش در عشق گلایه میکند و میپرسد که چه دستاوردی از کوششهایش باقی مانده است.