شمارهٔ ۲۳۴ جامی
جامی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
به ترک عاشقی ای پندگو مده پندم
دلی که بگسلم از عشق با چه پیوندم
ز عمر رفته مرا نیست حسرتی چندان
جز آنکه عمر نه در عشق رفت یکچندم
به طعن نام سگی می نهد رقیبم داغ
خوشم به داغ سگی چون تویی خداوندم
تو تیغ در کف و من زیر تیغ تو از ذوق
چو زخم عرقه به خون لب گشاده می خندم
مرا همیشه دعا از بلا سپر می بود
چو تیر غمزه ات آمد سپر بیفکندم
چو دم ز شعر زنم عیب من مکن جامی
که شعر خوش هنر و من به آن هنرمندم
ز طعن زاده طبعم زبان نطق ببند
که طعن او به مثل هست طعن فرزندم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و احساسات عمیق مرتبط با آن است. شاعر به نصیحت کنندهای که او را از عشق دور میکند، میگوید که دلش نمیتواند از عشق جدا شود و لذا هیچ پیوندی برای او ممکن نیست. او حسرت گذر عمر را ندارد، جز اینکه عمرش در لحظاتی عاشقانه سپری شده است. رقیبانی که به او طعنه میزنند، او را با داغی شبیه به داغ سگ مورد تمسخر قرار میدهند، اما او به این داغ افتخار میکند. شاعر به زیباییهای عشق و لطافت شعرش اشاره میکند و از دیگران میخواهد بر او عیب نبندند، چرا که او خود را هنرمندی میداند که در دنیای شعر زندگی میکند. در نهایت، او بیان میکند که تقبیح و طعنهها را نمیپذیرد و این عیبها را همانند طعنهای به فرزندش میبیند.