شمارهٔ ۲۴۱ جامی
جامی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
ز سیلی غمت از دیده خون همی بارم
رخ از طپانچه بدینگونه سرخ می دارم
گر آوری پی آزار من هزاران ناز
هزار گونه نیاز آرم و نیازارم
چگونه سر نهم اندر جهان ز خاک درت
چو آمده ست به کوی تو سر به دیوارم
چه حاجت است مرا مرهم طبیب این بس
که چاک سینه ز خاک درت بینبارم
اگر چه دست اجل چاکم افکند در جیب
گمان مبر که زکف دامن تو بگذارم
غم درشت فرو می خورم به یاد رخت
به بوی تازه گلی خاربن همی کارم
به وصف روی تو جامی ز بس که شعر نوشت
چکد گلاب گر اوراق او بیفشارم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از عشق و درد ناشی از جدایی سخن میگوید. او از اشک و غم ناشی از عشق مینالد و دشواریهای تحمل این احساسات را توصیف میکند. حتی در مواجهه با آزار و ناز معشوق، شاعر خود را تسلیم نمیکند و به او نیاز دارد. او همچنان به عشقش وفادار است و نمیتواند از یاد معشوق جدا شود. در نهایت، عشق و ذکر معشوق به او آرامش میدهد و عشقش را همچنان در دل و جان خود حفظ میکند.