شمارهٔ ۲۴۳ جامی
جامی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
تو نازنین جوانی و من پیر ناتوان
بر حال پیر مرحمتی می کن ای جوان
بر دامنت چه عار نشیند گر اوفتد
برخاک خشک سایه ات ای تازه ارغوان
کس جز تو شهریار نشاید اگر بفرض
شهری کنند خاصه بنا بهر نیکوان
کردی وداع و بار سفربستی و شدند
همراه تو هزار دل و جان چو کاروان
بهر خدا که باز نگر وز سرشک ما
بین سیلهای خون ز پی کاروان روان
تو می روی به مرکب رهوار و من ز اشک
صد پیک قطره زن ز پیت می کنم روان
جامی مگو که پای به دامان صبرکش
خود گو کزان جمال صبوری کجا توان
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر با نازنین جوانی صحبت میکند و از او میخواهد که بر حال پیرمردی چون خود رحم کند. او به جوان میگوید که در سفرش بیشتر از آنکه به خودش اهمیت دهد، باید به دیگران نیز دقت کند. شاعر با حسرت به جدایی اشاره میکند و میگوید که همراه جوان، دلها و جانهای زیادی نیز در سفر هستند. او از جوان میخواهد که به حال آنان توجه کند و ببیند که چطور اشکها جاریاند. در نهایت، شاعر از جوان میخواهد به خاطر زیباییهای صبوری، صبر کند و از او میخواهد به خود و دیگران رحم کند.