شمارهٔ ۲۵۷ جامی
جامی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مسدس مخبون محذوف)
ای تو را روی وفا با دگران
جنگ با ما و صفا با دگران
تا به کام دگران ننشینم
منشین بهر خدا با دگران
همه آب و گل و تو جان و دلی
نسبتی نیست تو را با دگران
بی تو پهلو به زمین جان دادن
به که پهلوی تو جا با دگران
مگشا جیب چو گل تا ندهد
بوی تو باد صبا با دگران
تا بود خوش دگران را به تو دل
خوش نباشد دل ما با دگران
می کشی از کف جامی سر زلف
می کشی زلف به پا با دگران
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به عشق و وفاداری خود اشاره میکند و بیان میکند که هرگز نمیتواند با دیگران خوش باشد در حالی که دلش به شخص محبوبش تعلق دارد. او از جدایی و فاصله با معشوقش احساس ناراحتی میکند و میگوید که هیچ چیز نمیتواند جای او را بگیرد. شاعر تأکید میکند که سعادتمندی دیگران برایش اهمیتی ندارد و تنها عشق و دلمشغولیاش به محبوبش است. در نهایت، او ابراز میکند که با دیگران نمیتواند به خوشحالی برسد و در اندیشهی معشوقش است.