شمارهٔ ۲۶۴ جامی
جامی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
زلفت که رفت رونق مشک سیاه ازو
مشکین شود نفس چو برآریم آه ازو
دارد دل از عنایت تو چشم یک نگاه
چندین مدار چشم عنایت نگاه ازو
این مهر نیست ماه رخت کرد جلوه ای
عکسی گرفت آینه صبحگاه ازو
زندان اهل دل بود این کاخ زرنگار
خوشوقت عارفی که بدر برد راه ازو
زینسان که زلف تو سر چاه ذقن نهفت
بس مرد رهنورد که افتد به چاه ازو
چون ابر نوبهار به خاکم چو بگذری
خیزد فغان و آه به جای گیاه ازو
جامی اگر ز لطف تو عذر گناه خواست
لطفی نما و در گذران این گناه ازو
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به زیبایی و جذابیت زلف محبوبش اشاره میکند و میگوید که با رفتن آن، زیبایی و رونق از زندگیاش رفته است. او بیان میکند که دلش به یک نگاه از طرف محبوب نیاز دارد و نمیخواهد که آن نگاه را از او دریغ کند. شاعر به زیبایی چهره و جلوه محبوب اشاره کرده و میگوید که این زیبایی باعث شده تا گویی آغاز صبح را در آینه ببیند. او همچنین به شرایط روحی خود اشاره میکند و میگوید که این کاخ زرق و برق، در واقع زندان اهل دل است و تنها عارفان خوشبخت میتوانند از آن آزاد شوند. شاعر با اضافه کردن تصاویری از طبیعت، احساس درد و غم خود را از دوری محبوب بیان میکند و در نهایت از محبوبش درخواست میکند که با لطف خود، از گناهانش بگذرد.