شمارهٔ ۲۸۲ جامی
جامی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
گل زد به باغ صبحدم اورنگ خسروی
برداشت بلبل از چمن آهنگ پهلوی
یعنی بساط سبزه شد از لطف باد نو
عهد نشاط را تو هم از باده ده نوی
با ما نمی زند دم لطف آن که تعبیه ست
در لعل او لطافت انفاس عیسوی
گفتم که کی شوم به در قرب تو مقیم
گفت آن زمان که از خودی خود بدر شوی
در عشق شو علم که به عالم نمانده است
جز قصه ایاز ز محمود غزنوی
کی لذت کلام چشی گرنه چون کلیم
با دوست یک دو حرف بگویی وبشنوی
جمعیت دل ارطلبی سنگ تفرقه
افکن به شیشه خانه اسباب دنیوی
مجموعه لطایف جامی سفینه نیست
بحریست پر جواهر اسرار معنوی
تبریز را تو شمس ابد پرتوی و هست
گفتار او به نام تواشعار مولوی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف زیباییهای بهار و عشق میپردازد. شاعر از خنکای صبح و لذتهایی که از طبیعت و عشق به دست میآید صحبت میکند. او به اهمیت نشستن در کنار معشوق و دوری از خودپرستی اشاره میکند و یادآوری میکند که عشق واقعی تنها از طریق دور شدن از خود میسر است. همچنین به عشقهای بزرگ تاریخی مثل عشق محمود غزنوی و ایاز اشاره میکند و میگوید که در عشق، تنها یک داستان باقی مانده است. در نهایت، شاعر از شمس، که نمادی از نور و روشنایی است، یاد میکند و مینویسد که گفتار او، مایه الهام و شعور مولوی است.