شمارهٔ ۲۸۳ جامی
جامی / غزلیات / وزن: متفاعلن متفاعلن متفاعلن متفاعلن
چه عجب بود ز تو ای پسر که به حال ما نظری کنی
ز سر صفا قدمی نهی به ره وفا گذری کنی
توهمی روی و من از عقب به فغان که ازسرمرحمت
چو رسد به گوش تو آن صدا به سوی قفانظری کنی
چه جفا ازان بترم بود که کنی وفا به دگر کسان
به وفای تو که نه راضیم ز جفا که با دگری کنی
چو رسی به کلبه محنتم چه کشم به پیش تو ماحضر
که تو نور دیده چنان نیی که نظر به ماحضری کنی
من و دل فتاده زهم جداکرمی بود ز تو ای صبا
که به دل ز من خبری دهی و ز دل مرا خبری کنی
چو ز خود جدا نشدی دلا به هوای کعبه مکن سفر
به وصال کعبه گهی رسی که ز خود جدا سفری کنی
چو بلای جان تو جامیا نبود بغیر بتان کسی
چو رسد بتی خرد آن بود که ازان بلا حذری کنی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به عشق و انتظارش از معشوق میپردازد. او از معشوق میخواهد که نگاهی به حال او بیندازد و لحظهای به او توجه کند. شاعر به خاطر عدم جفای معشوق به دیگران، احساس ناامیدی میکند و از او میخواهد که وفای خود را نیکوتر کند. او همچنین به تنهایی و درد جدایی خود از معشوق اشاره میکند و در نهایت بر اهمیت پیوند عاطفی و دوری از خود تأکید میکند. شاعری به زیبایی احساسات عاشقانه و درد جدایی را بیان می کند و از معشوق میخواهد که به او توجه کند و ارتباطی برقرار سازد.