شمارهٔ ۳۱ جامی
جامی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
صبحدم داشتم از غنچه نشکفته شگفت
که چرا سر دل از بلبل آشفته نهفت
باد گفت این همه خندان لبیش زان سبب است
که فرو خورد به دل خون و به کس راز نگفت
کی شود آینه طلعت یار آن سالک
کز غبار دگران ساحت اندیشه نرفت
هیچ سودی نکند شب همه شب بیداری
دیده بخت چو در موعد دیدار بخفت
دارم آویزه گوش خرد از پیر مغان
این گهر را که به الماس عبارت می سفت
کای پسر گر هوس همرهی ما داری
شو تهی سایه صفت از خود و بر خاک بیفت
جامیا رنج طلب کش که نشد قدرشناس
هرکه را گوهر این بحر به دست آمد مفت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به زیباییهای زندگی و دردهای عاشقانه پرداخته است. صبح با گل غنچهای که هنوز شکفته نشده است، شگفتزده است و از بلبل آشفتهای میپرسد که چرا راز دلش را نمیگوید. باد به او پاسخ میدهد که علت لبخند بلبل، درونی بودن درد و رازهایش است. شاعر همچنین به مشکلی اشاره میکند که هیچگاه نمیتوان زیبایی یار را دید، درصورتیکه فکر و ذهن با غبار دیگران آلوده شود. او به بیداریهای شبانه اشاره میکند که در شرایط مناسب به نتیجهای نمیرسند. در نهایت، شاعر از پیر مغان دلیلی برای پیوستگی به عشق میگیرد و میگوید اگر کسی خواهان دوستی با اوست، باید از خودخواهی دوری کند و به خضوع در آید. در پایان، او به رنج و تلاش برای رسیدن به ارزشهای واقعی اشاره میکند و میگوید هرکس این گوهر را درک نکند، از ارزش واقعی آن بیخبر است.