شمارهٔ ۴۵ جامی
جامی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
بود بهار من آن روز اگرچه فصل دی است
که گل در او رخ ساقی و لاله جام می است
جهانیان همه در جست و جوی می بینم
ندانم این تک و پوی از کی است و تا به کی است
اگرچه پشت به پشتند رهروان کس نیست
که طاق ابروی جانان نه قبله گاه وی است
رسید قاصد جان تیر او پیاپی باد
نزول او که عجب قاصدی خجسته پی است
در آفتاب به روزم ستاره بنماید
ز تاب باده بناگوش او که کرده خوی است
به ذکر حاتم و جودش چه سود بسط سخن
چو از بسیط زمین آن بساط گشته طی است
صریر خامه جامی به گوش ذوق شنو
که بزمگاه سخن را به از نوای نی است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به زیبایی و جذابیت بهار اشاره دارد، حتی اگر در فصل سرد دی باشد. شاعر اشاره میکند که دنیا پر از جست و جو برای مینوشی و نمیداند این پیوند و تلاش از کجا آغاز شده و به کجا میرسد. علیرغم اینکه مردم به هم نزدیکاند، هیچکس به معشوق خود نمیرسد. قاصدی خبرهایی از معشوق میآورد و شاعر به زیبایی او اشاره میکند و میگوید که ذکر محبت و بخشندگی او به تنهایی کافی نیست. در نهایت، شاعر از لذت و زیبایی بزم سخن میگوید و آن را با نواهای دلنواز مقایسه میکند.