شمارهٔ ۵۵ جامی
جامی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
بیدلی را بلایی افتاده ست
کش چو تو دلربایی افتاده ست
مژه ها را ز دل که خون گشته ست
درمیان ماجرایی افتاده ست
دل به چین جان به روم ازان رخ و زلف
هر یک از تو به جایی افتاده ست
نقد وصلت به دست ما گنجیست
که به چنگ گدایی افتاده ست
بی تو دل درفضای عرصه دهر
در عجب تنگنایی افتاده ست
دل ز گلزار وصل تو محروم
بلبل بینوایی افتاده ست
غرقه در موج خیز غم جامی
بی رخ آشنایی افتاده ست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره حال و روز دلبرانه و به ستوه آمدهای است که شاعر به توصیف درد و رنج خود میپردازد. او از دلربایی محبوبش صحبت میکند و میگوید که دل او به خاطر دوری از محبوب در عذاب است. شاعر احساس میکند که در میان مشکلات و غمها غرق شده و هیچ راه نجاتی ندارد. به طور کلی، این شعر نشاندهنده عشق عمیق و همچنین دردی است که از جدایی و بیمحبتی به وجود آمده است.