نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۶۲ جامی

جامی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)

داد از تو که هیچت روش داد نمانده ست

فریاد که پیشت سر فریاد نمانده ست

در زمره عشقت دل آسوده نبینم

در کشور ظالم ده آباد نمانده ست

تا قاعده عشق تو شد بنده گرفتن

در دایره دهر یک آزاد نمانده ست

در بادیه عشق تو آن کعبه روم من

کش لنگ شده راحله و زاد نمانده ست

دل را غم عشق تو بود مایه شادی

در عهد تو کس را دل ناشاد نمانده ست

گفتی کنم از نامه گهی یاد تو دردا

کز بخت من آن وعده تو را یاد نمانده ست

از دولت شاگردی عشق تو زجامی

مانده ست غزلها که ز استاد نمانده ست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان احساسات عمیق عاشقانه و ناامیدی شاعر می‌پردازد. شاعر به توصیف وضعیت خود در دلدادگی می‌پردازد و می‌گوید که هیچ چیز از عشق و فریاد او باقی نمانده است. او از ظلم و بی‌عدالتی در عشق صحبت می‌کند و می‌گوید که در دایره عشق هیچ کس آزاد نیست. همچنین عشق او به معشوق، رغم غم‌هایش، مایه شادی اوست و به یادآوری وعده‌های معشوق اشاره می‌کند که دیگر اثری از آن‌ها نمانده است. در نهایت، شاعر از غزل‌هایی یاد می‌کند که از عشق به معشوق به یادگار مانده‌اند. این کلیت احساس یأس و اندوهی را بیان می‌کند که شاعر در عشق تجربه کرده است.