شمارهٔ ۶۴ جامی
جامی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
نماند جا که تر از ابر دیده ما نیست
ولی چه سود که آن مه در ابر پیدا نیست
چگونه بر در او جا کنم که چندان سر
فتاده بر سر کویش که پای را جا نیست
ز گشت باغ چه حاصل بجز غم آن دل را
که از مشاهده دوست در تماشا نیست
به باغ گو گذری کن که نیست هیچ نهال
که بهر خدمت قدش ستاده بر پا نیست
سواد خط تو تا دیده ام نبینم کس
که مبتلا شده چون من به دام سودا نیست
مگو به وعده که کام دلت دهم فردا
که دردمند غمت را امید فردا نیست
جدا ز لعل تو جامی چو نکته پردازد
به نطق هست چو طوطی ولی شکرخا نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به احساسات عمیق عشق و جدایی اشاره دارد. شاعر از درد و غم ناشی از دوری معشوق مینالد و بیان میکند که هیچ جایی مانند چشمانش متاثر نیست، اما معشوق در ابر (و دور) پنهان است. او از بیثمری تلاشهای خود برای رسیدن به معشوق میگوید و حس میکند که هیچ چیزی برایش بجز غم و حسرت باقی نمانده است. اشاره به اینکه وعدهها تنها امیدهای توخالی هستند و از واقعیت دورند، احساس ناامیدی و یأس او را بیشتر میکند. شاعر به زیبایی کلمات و اشعار اشاره میکند، اما میداند که وقتی معشوق در دسترس نیست، هیچ چیز دیگر ارزشمند نیست.