شمارهٔ ۸۲ جامی
جامی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
ای صیقل جبین تو داده جلای روح
در دل بود خیال تو تن را به جای روح
ای نسبت صفای بتان با وجود تو
چون نسبت کدورت تن با صفای روح
خود گو که از تو چون گسلم چون تویی مرا
محنت زدای قالب و راحت فزای روح
جان را گداختم به هوای تنت بلی
تن را کنند اهل ارادت فدای روح
روحم خبر ز عشق ازل می دهد کجاست
روحانیی که گوش کند ماجرای روح
روح الله آن نفس که ز روح القدس گرفت
لعل لبت به آن زند اکنون صلای روح
تو روح جامیی و می لعل چون خوری
باشد تو را غذای تن او را غذای روح
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به زیبایی و جایگاه روح و عشق اشاره دارد. شاعر از جلا و روشنی روح سخن میگوید و بیان میکند که عشق و خیالات معشوقهاش، پیوندی عمیق با روح دارد. او نسبت به بدن و روح، حسرت و عشق را توصیف میکند و نشان میدهد که معشوقش سرشار از صفا و نور است. شاعر به این نتیجه میرسد که عشق و روحانیت در وجود معشوقش تجلی یافتهاند و او را تقدیس میکند. در نهایت، او expresses میکند که مغز و قلبش به عشق معشوقهاش گداخته شده و این عشق غذای روح اوست.