شمارهٔ ۸۴ جامی
جامی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
قامتت نیزه و رخسار تو ای عشوه پسند
آفتابیست که گشته ست یکی نیزه بلند
گریه ام کم نشد از لاله و نسرین بی تو
راه سیل از خس و خاشاک کجا گردد بند
ذوق پابوس توام کشت و ندارم زهره
که بپرسم ز دولعل تو که یک بوسه به چند
آمدم تا فکنی سایه لطفم بر سر
سرو بالای تو چون سایه ام از پای فکند
می کشم درد دلی بی تو که مجنون نکشید
می کنم کوه غمی بی تو که فرهاد نکند
هر سحر تا نرسد چشم بدت چرخ کند
مجمر از جرم خور از ثابت و سیاره سپند
جامی از لطف ترنم به غزلهای کمال
عندلیبیست خوش الحان به چمن های خجند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از عشق و زیبایی معشوق خود سخن میگوید و احساسات عمیق خود را به تصویر میکشد. او معشوق را به سیبی تشبیه میکند که زیباییاش مانند آفتاب و قامتش مانند نیزهای بلند است. شاعر از درد و غم ناشی از دوری معشوقش صحبت میکند و میگوید که هیچ چیز نمیتواند جایگزین او شود. او همچنین به عشقاش به معشوق اشاره میکند و بیان میکند که دوست دارد در سایه محبت او باشد. با این حال، عواطفی عمیق و دردناک از دوری و غم در وجود او حس میشود.