نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۸۳ جامی

جامی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

نهاده سر به رخت زلف عنبرین گستاخ

ندیده کس به جهان هندویی چنین گستاخ

سر هزار عزیزت فتاده بر سر کوی

گه خرام منه پای بر زمین گستاخ

بسوخت طوطی جانم ز رشک آن چو بدید

که می خورد مگس از لعلت انگبین گستاخ

به جان خود که ببخشای بر جوانی خویش

میا به غارت پیران پاک دین گستاخ

ادب جمال دگر بخشدت ز ناز مزن

قدم به فرق گدایان ره نشین گستاخ

رقیب را ز بر خود بران که از خرمن

به است دور چو افتاد خوشه چین گستاخ

به عذر پیش سگان تو جامی آید روز

بر آستان تو ساید چو شب جبین گستاخ

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره زیبایی و جاذبه‌ای است که ظاهراً از معشوق ناشی می‌شود. شاعر با بیان ویژگی‌های خاص معشوق، مانند زلف و چهره‌اش، به گستاخی و جسارت او اشاره می‌کند. او به طوطی‌ای اشاره می‌کند که از حسادت می‌سوزد، چرا که می‌بیند مگس‌ها از لب‌های معشوق می‌نوشند. شاعر نیز به جوانی و زیبایی خویش می‌گوید که نباید اجازه دهد دیگران به راحتی از او بهره‌برداری کنند. در نهایت، شاعر به ادب و تواضع اشاره کرده و از رقیبان می‌خواهد که از معشوق دور شوند. او می‌گوید که خوشه‌چینی از خرمن، محو زیبایی معشوق خواهد بود.