شمارهٔ ۸۵ جامی
جامی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
باغبان می خواست برد شاخی از سرو بلند
دید کو ماند به قدت اره در نرمی فکند
تا لبت را دیده ام هرگز نرفته ست از دلم
نی بدین چسبندگی شهد است نی جلاب قند
می نگویم چون سپند و آتش است آن خال و رخ
کی چنین آرام گیرد بر سر آتش سپند
عاشق رنجور را کز لعل تو مانده ست دور
گرچه باشد شربت عیسی نیفتد سودمند
جان بسی کندیم بهر گوهری از کان وصل
کان اگر اینست و گوهر جان بسی خواهیم کند
دود آه من که پیچان می رود تا آسمان
کنگر مقصود را خواهد شدن روزی کمند
از سعادت آن دو رخ بر عاشقان آمد دو در
یارب ابواب سعادت بر رخ جامی مبند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، باغبانی در تلاش است تا شاخهای از درخت سرو بکند و به زیبایی و جذابیت آن اشاره میکند. شاعر به عشق و longing خود اشاره میکند و میگوید که زیبایی معشوقش از دلش نمیرود. او بر این باور است که عشق واقعی همچون آتش است و نمیتوان آن را به آسانی مهار کرد. همچنین، دربارهی سختیهای عاشقی و آرزوی وصال میگوید و به امید دستیابی به خوشبختی و سعادت در زندگی عاشقان اشاره میکند. این شعر در مجموع، تمایل به عشق و آرمانهای والای آن را به تصویر میکشد.